احوالات این روزهای ما
عزیز دل مامان کم کم داریم به دوسالگی شما نزدیک میشیم
....پیشاپیش تولدت مبارک خوشگل مامان
....خدایا شکرت
.نمیدونم چطوری از احساسم بهت بگم وقتی عاشقونه بغلم میکنی وقتی با بوسه هات منو ذوق زده میکنی و هر روز با حرفها و کارهای جدیدت منوو بابارو سورپرایز میکنی.........گاهی وقتا با خودم میگم واقعا هیچ احساسی واسه ی یک زن زیباتر از حس مادری نیست.اینکه از همه ی خواسته هات همه ی لحظاتت که دیگه برگشت نداره بدون هیچ اعتراض و گله ای میگذری تانی نی نازت در آرامش باشه و شما بزرگ و بزرگتر میشی تا بشی هم قد مامان و بابا ،یادت نره حتما به وبلاگت سر بزنی و ببینی مامان با چه ذوقی لحظاتتو به یادگار میذاره .
خلاصه توی این روزهای پاییزی و با سرد شدن هوا کمتر بیرون میریم و خدا رو شکر شما هم کمتر بهانه ی بیرون رفتن میگیری از وقتی از اصفهان اومدی وابستگی شما به اینجانب بسیار کمتر شده و به بابا میثم گرایش پیدا کردی
.بیشتر کلماتی را میگی که من کمتر باهات کار کردم این باعث تعجب منه
البته بیشتر کلماتو میگی اما همچنان علاقه ای به حرف زدن نداری بعضی وقتها سرمونو میخوری و بعضی وقتها نه.از جمله جملات و کلمات جدید:
آب دیدی،چایی کوردی(همون خوردیه)،بدو بدو...،آی لاو اوووووووووو(همون i love you)،اسم بابا چیه :مدم(میثم)،اسم مامان:آآللله(همون عالمه)،خامه (همون خاله)،سمه(سلام)گودی(خوبی)،کاماما(کامپیوتر)،وقتی اسباب بازیت باتری نداره سریع تلفنو برمیداری و میگی ابو بابا باتی بخر(الو بابا باتری بخر)واااااااااای که چقدر بامزه حرف میزنی بازی انگری بردز را خیلی دوست داری هی میگی جوجو جوجو البته من باید بازی کنم و شما تماشا کنی
و کلی کارها و کلمات دیگه که الان یادم نمیاد .
چند وقته بین عروسکهات به خرس و پیشیت علاقه پیدا کردی و باید با خودمون ببریمشون بیرون
من و بابا که عااااااااااااشق این عکستیم





قربون اون دستات برم من



نمیخوای دست از سر وسایل توی کابینت برداریییییییییییییییییی



این عکس هم واسه ی شب عید غدیره و دومین سفر درون شهریه من و تو با اتوبوس به خونه ی بابایی اینقدر مزه میده به قول خودت دوتایییییییییی














احوالات این روزهای ما 
